نتونستم حرفی بزنم
فقط یه لبخند زدم اما دلم لرزید . . .
وقتی واسه ی دومین بار دیدمش 7 سال داشتم ، بهش نقاشیامو نشون دادم گفت : میشه یکیشو بردارم؟
نتونستم حرفی بزنم ، فقط یه لبخند زدم و نقاشیمو بهش دادم
حس کردم دوسش دارم
اخرین باری که دیدمش عکسش رو نقاشی کرده بودن و بالای تلی از خاک گذاشته بودن
کاش . . .
قطره ی اشکی ناخوداگاه گونم رو تر کرد
و عصا زنان به سمت خونه به راه افتادم . . .
alireza.a
گاهی پشت سکوت هزاران فریاد نهفته است...
ما را در سایت گاهی پشت سکوت هزاران فریاد نهفته است دنبال میکنید
برچسب: ناگفته ها,ناگفته های تاریخ,ناگفته های,ناگفته های تاریخ ایران,ناگفته های دین,ناگفته های عاشورا,ناگفته های عملیات کربلای 4,ناگفته های تاریخ اسلام, نویسنده: بازدید: 99